47
ای شاه ِ بیخیال ِ مست !
با تو ام، آیا با منه مسکین حواست هست؟
روزگاری دامن ات میگیرد آه ِ این فقیران تهی دست.
تا کنون آیا کنار کودکان ات نیمه شب آشفته خفته استی؟
نه، نه، تو بی غم و مستی.
تا کنون حتی برای تکه نانی پیش فرزندان خود شرمنده بوده استی؟
کجا پای تو تا زانو به گل بوده است؟
کجا چشمانت از بار گناهانت خجل بوده است؟
شبانگه ناله ی دهقان پیری را که می گرید شنیده استی؟
نه، نه، تو بی غم و مستی.
شعر از همای.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۰/۱۰/۰۲ ساعت 0:34 توسط هدی
|
سلام.