سلام.

 

خیلی لطف کردید که به وبلاگ من اومدید .

 دوست داشتید کامنت هم بذارید، با کامنت هاتون لطف می کنید.

70

سلام .

بعد از سه سال آمدم.

نمی دونم که از دوستان گذشته کسی این پست را می خواند یا که نه.

در این سه سال اتفاقات بسیاری در زندگی برایم افتاد.

لیسانسم را یکسال است که گرفته ام.

قسمتی از عمل جراحی ام را برای رفع بیماری ام انجام داده ام.

اما حال که این پست را گذاشته ام ؛ باید بدانید که تنها هستم و این تنهایی باعث شده که این پست را بگذارم.

به قول بعضی ها که می گویند «تو هر وقت تنها میشی اینجا میای» ؛ من هم هروقت اینجا بیام باید بدونید که تنها شده ام.

البته فکر نکنید که در این مدتی که به اینجا نیامده بودم ؛ پس تنها نبوده ام ؛ نه اینطور نیست ؛ سرم گرم بود به این که درسم را تمام کنم و اینکه حرفی برای گفتن نداشتم . آخر تا کی باید از درد و مشکلاتم بنویسم و آب از آب تکان نخورد ؛ لذا نوشتن رو چاره ساز نمی دونستم.

به هر حال هر چه که هست ؛ پست هفتادم را بعد از سه سال و اندی نوشتم.

 

69

کاش می شد یکی هم عاشق ما می شد.

یکی هم ناز ما رو می کشید.

یکی هم بود که واقعا نفس اش به نفس و خوشی ما بند بود.

یکی بود که.....

68

چه کسی می داند

که دلم پر ز غم است؟

و برای غم من؛ دل من هیچ؛ جهان نیز کم است.

زندگی آسان نیست؛ تا ابد پیچ و خم است.

چه کسی می داند

من نگاهم پر از حسرت یک لبخند است.

و وجودم پر ترس

که مبادا بادی

هیچ هایم را با خود ببرد

که مبادا دستی شب من را بدرد

و ببینم که من از خوشبختی چقدر دور شده ام....

67

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:

شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید...
قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد.
پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.
شما باید پزشک را سوار کنید. زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می‌توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.

شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.

از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود:

سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می‌مانیم.

 

66

روزی (روبرت دوونسنزو) گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود. پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست. (دوونسنزو) تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.

یک هفته پس از این واقعه (دوونسنزو) در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیز! (دوونسزو) می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟
بله کاملا همینطور است.

(دوونسزو) می گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.

65

زیگموند فروید معتقد بود كه اختلال‌های روان‌رنجوری كه بیمارانش از خود نشان می‌دادند از تجارب دوره كودكی آن‌ها سرچشمه گرفته است. او تجربیات كودكی را به قدری مهم می‌دانست كه گفت، شخصیت فرد بزرگسال در پنج سالگی به طور محكم شكل می‌گیرد و متبلور می‌شود. آنچه وی را متقاعد ساخت كه این سال‌های نخستین بااهمیت هستند، خاطرات كودكی خود او و خاطراتی كه توسط بیماران بزرگسال او فاش می‌شدند بود. ...فروید تعارض‌های جنسی نیرومندی را در طفل و كودك نورس احساس كرد، تعارض‌هایی كه به نظر می‌رسید در اطراف نواحی خاص بدن دور می‌زنند. وی متوجه شد كه در سنین مختلف، هر یك از نواحی بدن از نظر مركز تعارض، اهمیت بیشتری دارد. در هر مرحله رشد شخصیت، تعارضی وجود دارد كه باید قبل از اینكه كودك بتواند به مرحله بعدی پیشروی كند حل شود. گاهی اوقات شخص دوست ندارد یا نمی‌تواند از یك مرحله به مرحله بعدی منتقل شود، زیرا تعارض حل نشده است یا به این علت كه نیازهای وی آنچنان عالی توسط والدینی آسان‌گیر ارضا شده‌اند كه كودك نمی‌خواهد پیش برود. در هر دو صورت گفته می‌شود كه فرد در این مرحله رشد تثبیت شده است. در تثبیت(Fixation) قسمتی از لیبیدو یا انرژی روانی(Cathexis) صرف آن مرحله رشد می‌شود و انرژی كمتری برای مراحل بعدی باقی می‌ماند.

مراحل رشد روانی ـ جنسی فروید

مرحله دهانی Oral stage
اولین مرحله روانی ـ جنسی رشد شخصیت از تولد تا دو سالگی ادامه دارد.[3]
در خلال اولین سال زندگی كودك، دهان مهمترین منبع كاهش تنش(مثلا خوردن) و احساسات لذت‌بخش(مثلا مكیدن) است. در این مرحله از زندگی حالات روانی خاصی مثل وابستگی و به دهان بردن همه چیز از ویژگی‌های مهم كودك است. كودك از نظر روانی نارس است و باید دیگران از او مواظبت كنند. اولین تماس‌های او با جهان خارج از طریق گرفتن و به دهان بردن اشیا و بیرون ریختن آنهاست.[4] توانایی اعتماد و اتكا به دیگران از خصوصیات شخصیتی این مرحله است.[5]
در طول این مرحله، دو شیوه رفتار كردن وجود دارد: رفتار جذب دهانی(Oral Incorporative Behavior)(خوردن و بلعیدن) و رفتار پرخاشگر دهانی یا آزارگر دهانی(Oral aggressive or oral sadistic behavior)(گازگرفتن یا تف كردن).
شیوه جذب دهانی ابتدا رخ می‌دهد و شامل تحریك لذت‌بخش دهان توسط دیگران و توسط غذاست. بزرگسالانی كه در مرحله جذب دهانی تثبیت شده‌اند، بیش از اندازه به فعالیت‌های دهانی مثل، خوردن، نوشیدن، سیگار كشیدن و بوسیدن علاقه دارند. اگر آنها هنگام طفولیت به حد افراط ارضا شده باشند، شخصیت دهانی بزرگسال آنها به خوش‌بینی و وابستگی غیرعادی متمایل خواهد بود. چون در كودكی در مورد آنها افراط شده است، همچنان برای ارضا كردن نیازهایشان به دیگران وابسته می‌مانند. در نتیجه، آنها بیش از اندازه ساده‌لوح هستند، هر چیزی را كه به آنها گفته می‌شود، دربست می‌پذیرند و به صورت نامعقول به دیگران اعتماد می‌كنند. به این‌گونه افراد، برچسب تیپ شخصیتی "دهانی‌ پذیرا" زده می‌شود.
دومین رفتار دهانی، یعنی، پرخاشگر دهانی یا آزارگر دهانی، در طول مدت پیدایش دردناك و عذاب‌آور دندان‌ها رخ می‌دهد. در نتیجه این تجربه، كودكان، مادر را علاوه بر عشق، با نفرت می‌نگرند. اشخاصی كه در این سطح تثبیت شده‌اند، مستعد بدبینی، خصومت و پرخاشگری بیش از اندازه هستند. آنها احتمالا اهل جروبحث و كنایه‌زدن هستند، حرف‌های "نیش‌دار" می‌زنند و نسبت به دیگران خشونت نشان می‌دهند. آنها نسبت به دیگران حسود هستند و در تلاش برای تسلط، می‌كوشند.
مرحله دهانی هنگام از شیر گرفتن خاتمه می‌یابد. البته اگر تثبیت رخ داده باشد، مقداری لیبیدو باقی می‌ماند، سپس تمركز كودك به مرحله بعدی جابجا می‌شود.[6]


مرحله مقعدی anal stage
همزمان با از شیر گرفتن كودك، لیبیدو از ناحیه دهان به منطقه مقعد منتقل می‌شود. لذا، احساس لذت در كودك ابتدا از تخلیه مدفوع و سپس از نگهداری آن حاصل می‌شود. این بدان معنی نیست كه بگوییم كودك در خلال مرحله دهانی چنین لذتی احساس نمی‌كند. با وجود این، در خلال سال‌های دوم و سوم زندگی، لذت مقعدی نقش غالب را دارد.[7] حدود 18 ماهگی، هنگامی كه درخواست جدیدی از كودك می‌شود، یعنی آموزش توالت رفتن، این موقعیت به طور چشمگیری تغییر می‌كند. فروید، معتقد بود كه تجربه آموزش توالت رفتن در طول مرحله مقعدی، تاثیر مهمی بر رشد شخصیت دارد. عمل دفع برای كودك تولید لذت شهوانی می‌كند، اما با شروع آموزش توالت رفتن، كودك باید یاد بگیرد كه این لذت را به تعویق اندازد. اگر آموزش توالت رفتن، خوب پیش نرود، مثلا اگر كودك در یادگیری آن مشكل داشته باشد، یا والدین بیش از اندازه توقع داشته باشند، كودك به یكی از این دو شیوه واكنش نشان می‌دهد. یك شیوه این است كه در زمان و مكانی كه والدین تایید نمی‌كنند، عمل دفع را انجام دهد و به این طریق تلاش‌های آنها را برای تنظیم با شكست روبرو سازد. اگر كودك این شیوه را برای كاهش دادن ناكامی، رضایت‌بخش بداند و زیاد از آن استفاده كند، ممكن است شخصیت پرخاشگری مقعدی(anal aggressive personality) را پرورش دهد. به نظر فروید، این مبنای بسیاری از اشكال رفتارهای خصمانه و آزارگرانه در زندگی بزرگسالان است كه از جمله آنها بی‌رحمی، ویران‌گری و قشقرق هستند. چنین شخصی احتمالا آشوب‌گر و نامرتب خواهد بود و دیگران را به صورت اشیایی می‌داند كه در تصرف او هستند.
دومین شیوه، جلوگیری یا نگهداشتن مدفوع است. این كار موجب احساس لذت شهوانی می‌شود(به علت پر بودن روده كوچك) و می‌تواند شیوه موفقیت‌آمیز دیگری برای دستكاری والدین باشد. اگر روده كودك چند روز كار نكند، ممكن است آنها نگران شوند. بنابراین، كودك روش جدیدی را برای به دست آوردن توجه و محبت والدین كشف می‌كند. این رفتار، مبنایی برای رشد شخصیت نگهدارنده مقعدی) anal retentive personality) است.
چنین شخصی، لجباز و خسیس است و وسایل را اندوخته یا نگهداری می‌كند. به عبارت دیگر این‌گونه اشخاص، خشك و مقرراتی، به صورت وسواسی مرتب و آراسته، سرسخت و لجوج و خیلی باوجدان هستند.[8]
در آخر، روش‌های به‌كار گرفته شده توسط مادر در تربیت برای اجابت مزاج و نگرش والدین نسبت به موضوعاتی نظیر دفع، پاكیزگی، نظارت و مسئولیت، تاثیر بسزایی در رشد شخصیت كودك دارد.[9]


مرحله آلتی phallic stage
در حدود سنین چهار تا پنج سالگی، لیبیدو در محدوده دستگاه تناسلی متمركز می‌شود. در این سن اغلب دیده می‌شود كه توجه كودكان به دستگاه تناسلیشان جلب می‌شود و با دستكاری، از آن لذت می‌برند و در زمینه مسائلی مثل تولد و مسائل جنسی و اینكه چرا پسرها آلت مردی دارند و دخترها ندارند، كنجكاوی نشان می‌دهند.
تعارض مرحله آلتی، آخرین و اساسی‌ترین تعارضی است كه كودك باید با آن مواجه شود و با موفقیت آن را حل كند. این تعارض همان خواست ناخودآگاه(ناهشیار) كودك به تملك والد ناهمجنس خود و در عین حال دوری از والد همجنس خود است. فروید، این وضعیت را عقده ادیپ(Oedipus complex) نامیده است.[10] نام این عقده از افسانه یونانی گرفته شده است كه در نمایش Oedipus Rex، نوشته سوفوكلس(Sophocles) در قرن پنجم قبل از میلاد ترسیم شده است. در این داستان، ادیپ جوان پدرش را می‌كشد و با مادرش ازدواج می‌كند. بدون اینکه در آن زمان بداند آنها چه کسانی هستند. در عقده ادیپ، مادر هدف عشقی پسر جوان می‌شود. پسر از طریق خیال‌پردازی و رفتار آشكار، خواسته‌های جنسی خود را به مادر نشان می‌دهد ولی پسر در سر راه خود با مانعی روبرو می‌شود؛ پدر، كه او را به صورت یك رقیب و تهدید می‌بیند. در نتیجه، نسبت به پدرش حسود و متخاصم می‌شود. فروید، عقده ادیپ را از تجربیات كودكی‌اش تدوین كرده و نوشت:«من در مورد خودم نیز متوجه عشق به مادر و حسادت نسبت به پدر شده‌ام». پسر ترس خود از پدر را در مناسبات تناسلی تعبیر می‌كند و از این می‌ترسد كه پدرش اندام خلافكار، یعنی آلت وی را كه منبع لذت و تمایلات جنسی اوست قطع كند و از اینرو، اضطراب اختگی(Castrion anxiety) ایفای نقش خواهد كرد.
ترس پسر از اختگی، چنان نیرومند است كه او مجبور می‌شود میل جنسی خود به مادرش را سركوب كند. به نظر فروید این شیوه‌ای برای حل كردن عقده ادیپ است. پسر، محبت پذیرفتنی ترس را جایگزین میل جنسی به مادر می‌كند و همانندسازی نیرومندی را با پدرش ایجاد می‌نماید. وی برای بهتر كردن همانندسازی، می‌كوشد با تقلید كردن از اطوار قالبی، رفتارها، نگرش‌ها و معیارهای فرامن پدر، بیشتر شبیه او شود.

عقده ادیپ در دختران
نظر فروید درباره تعارض آلتی زنانه كه برخی از طرفداران او آن را عقده الكترا(Electra Complex) خوانده‌اند، از وضوح كمتری برخوردار است. همانند پسر، اولین هدف عشقی دختر، مادر است زیرا او منبع اصلی غذا، محبت و ایمنی در طفولیت است. فروید نوشت:«دخترها نداشتن اندام جنسی را كه برای پسران ارزش برابری دارد، عمیقا احساس می‌كنند. آنها به این دلیل خود را حقیرتر می‌دانند و این رشك برای آلت مردی، منشأ تمام واكنش‌های زنانه است». بنابراین دختر رشك آلت مردی(penis envy)، نقطه مقابل اضطراب اختگی پسر را پرورش می‌دهد. دختر معتقد است كه آلت مردی‌اش را از دست داده است و پسر می‌ترسد كه آن را از دست بدهد. سرانجام دختر با مادرش همانندسازی می‌كند و عشق خود به پدر را سركوب می‌نماید ولی اینكه چگونه این اتفاق می‌افتد، فروید آن را روشن نساخت.

شخصیت آلتی
تعارض‌های آلتی و درجه حل شدن آنها، در تعیین واكنش‌های فرد بزرگسال به جنس مخالف و نگرش‌های او نسبت به این جنس، اهمیت زیادی دارد.
فروید شخصیت آلتی مردانه را بی‌پروا، مغرور و متكی به نفس توصیف كرد. مردانی كه چنین شخصیتی دارند می‌كوشند مردانگی خود را از طریق فعالیت‌هایی چون فتوحات جنسی مكرر به اثبات رسانند و یا آن را نشان دهند. شخصیت آلتی زنانه، در زنانگی خود اغراق می‌كند و از استعداد و جذابیت خود برای خرد كردن مردان و چیره شده بر آنها استفاده می‌كند.[11]


دوره نهفتگی یا كمون Latency period
مرحله آرامش نسبی یا عدم فعالیت سائق جنسی در طول دوره‌ای است که از انحلال عقده ادیپال تا بلوغ طول می‌کشد. سائق جنسی در طول این دوره معمولا تصور می‌شود كه در حال خاموشی است. این دوره در درجه اول هم برای دخترها و هم پسرها مرحله وابستگی با همجنس‌هاست.[12] این دوره برای تعلیم و تربیت كودك مناسب است و وی می‌تواند به یادیگری مطالب و مهارت‌های تازه از قبیل خواندن و نوشتن و آموختن آداب و رسوم و اخلاق اجتماعی نایل آید. چنانچه كودكی، عقده ادیپ را به سلامت پشت سر گذاشته باشد و با والد همجنس خود رابطه مثبتی برقرار كرده باشد، استعداد كافی برای رقابت با دیگران كسب كرده و قادر خواهد بود با پیروزی و شكست به شكل واقع‌بینانه روبرو شود.[13]


مرحله جنسی یا تناسلی genital stage
آخرین مرحله روانی – جنسی رشد شخصیت، هنگام بلوغ جنسی آغاز می‌شود. بدن از نظر فیزیولوژیكی بالغ می‌شود و اگر تثبیت مهمی در مرحله قبل رشد اتفاق نیفتاده باشد، ممكن است فرد قادر به هدایت زندگی بهنجار باشد.[14]

64

هروقت میخوام آشپزی کنم، بیشتر دوست دارم کار

پوست کندن پیاز رو من انجام بدم چون موقع پوست

کندن پیاز وقتی اشکم در میاد،میتونم اشک های درد

های واقعیم رو قاطی اشک هایی که پیاز داره

در میاره بکنم تا کسی نفهمه که دارم واقعا گریه میکنم.

تازه میتونم هق هق هم بزنم و از ته دل گریه کنم چون

همه فکر می کنند دارم واسه اشکی که پیاز در آورده

می خندم و قهقهه میزنم اما کسی نمیفهمه که دارم

واسه ی دردهام گریه ی از ته دل می کنم.

تنها عشق من واسه ی آشپزی برای همینه که راحت

میتونم گریه کنم.

63

 داشتم توی یه مستندی سخنرانی آیت ا... خمینی رو

توی بهشت زهرا گوش می دادم که توی یک قسمتی

میگه "این مصيبت‌ها برای چه به

اين ملت وارد شد، مگر اين ملت چه می گفت و چه

می‌گويد".

داشتم همین جمله رو توی ذهنم به خدا می گفتم

"مگه من چی میگم و چی می خوام که این مصیبت ها

بر من وارد شد...."

62

هیچ کس حاضر نمی شود تنها به خاطر لذت ، خود را

بفروشد...

 

دخترک برگشت چه بزرگ شده بود...

پرسیدم: پس کبریت هایت کو؟

پوزخندی زد. گونه اش آتش بود، سرخ، زرد...

گفتم: می خواهم امشب با کبریت های تو این سرزمین

را به آتش بکشم!

دخترک نگاهی انداخت، تنم لرزید...

گفت: کبریت هایم را نخریدند، سال هاست تن می

فروشم... میخری؟

61

قوی ترين زن جهان هم که باشی...

 

وقت هايی هست...

که دستی بايد لمس ات کند.

تنی، تنت را داغ کند.

و لبی طعم لبت را بچشد.

مستقل ترين زن جهان هم که باشی...

وقت هايی هست...

که دلت پر ميزند برای کسی که برسد و بخواهد که آرام رانندگی کنی

و شام ات را نخورده روی ميز نگذاری و بروی.

مسافرترين زن دنيا هم دست خطی می خواهد که بنويسد برايش

"زود برگرد، طاقت دوری ات را ندارم..."

-----

ﻣﻦ یک ﺩﺧﺘﺮﻡ...

ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺍﺯ ﻫﻮﺍ ﺳﻬﻢ ﻣﻴﺒﺮﻡ ﮐﻪ ﺭﻳﻪ ﻫﺎﻯ ﺗﻮ.

ﻣﻴﺪﺍﻧﻰ؟ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭ ﺍﺳﺖ ﻣﻦ ﺁﺯﺍﺩ ﻧﺒﺎﺷﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﻧﻴﻔﺘﻰ.

ﻗﻮﺱ ﻫﺎﻯ ﺑﺪﻧﻢ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﻬﺎﻳﺖ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﻔﮑﺮﻡ ﻣﻰ ﺁﻳﻨﺪ.

ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻟﺒﺎﺳﻢ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻣﻴﺰﺍﻥ ﺍﻳﻤﺎﻥ تو ﺗﻨﻈﯿﻢ ﮐﻨﻢ.

ولی باز هم من به دختر بودنم افتخار می کنم.

تو چی ... به مرد بودنت افتخار می کنی؟؟

60

چه کسی می داند که دلم پر ز غم است

و برای غم من، دل من هیچ، جهان نیز کم است

زندگی آسان نیست، تا ابد پیچ و خم است.

چه کسی می داند من نگاهم پر از حسرت یک لبخند است

و وجودم پر ترس

که مبادا بادی هیچ هایم را با خود ببرد

که مبادا دستی شب من را بدرد

و ببینم که من از خوشبختی چقدر دور شده ام.....

59

کاش نصف شب یه زلزله ی ۹ ریشتری بیاد تا من بمیرم.

نه، اون موقع مردم هم می میرند، کاش قلبم بگیره، نمیدونم کاش

یه چیزی بشه من بمیرم. خسته شدم.

58

(اگه قرار بود برای هر کسی که عرعر میکنه یه کیسه ببندند دور سرش

که با غذای اون کیسه مشغول تناول بشه و عرعر کردن رو بیخیال بشه

 

اون وقت از اینجا تا انتهای منظومه ی شمسی، واسه ی همه ی

آدمهایی که عرعر می کنند باید یه کیسه میذاشتند.)

ps: عده ی کسانی که بیخود و بی جهت درباره ی مسایلی که بهشون

ربطی نداره قضاوت می کنند و اظهار نظر می کنند، (اصطلاحا عرعر

می کنند) هم کم نیست تو جامعه.

57

جدایی نادر از سیمین برای من فیلم نبود.

مادرهای نگران را در (لیلا حاتمی) می دیدم که می فهمیدند کوپن ها برای فرزندش آینده

نمی آورند.

پدرهای تک بعدی را در (پیمان معادی) که بر سر هر دو راهی ای از قدرتش استفاده

میکرد.

کودکی هایم را در (ترمه) که باهوش بود و ساکت. درد را می فهمید اما آنقدر صلح طلب بود

که چیزی به رویش نمی آورد.

به مادرش احتیاج داشت اما عاشق پدرش بود و تازه، چپ های زندگی را از راست

تشخیص می داد و از پدر نیاموخته بود، سر دوراهی که رسیدی، راه راست، همیشه راست

نیست.

گاهی باید به چپ زد.

در چشم های (ساره بیات)، شوش و راه آهن را واضح می دیدم.

در (شهاب حسینی) یک سنتی ِ سرخورده می شدم.

یک مرد که هنوز پیاز ِ آبگوشت اش را با مشت له می کند.

یک نفر که تمام دنیا حق اش را خورده اند اما دستش به حق کسی نمی رسید تا ببیند از پس

خوردن اش بر می آید یا نه.

جدایی نادر از سیمین، تقابل سنت و مدرنیته خواهی در نقطه ای به اسم تقدیر بود.

وقتی که یک چالش، سیاه را به روی سفید می آورد.

زنی در اعتقادت اش آنقدر گم بود که عقلش برای شستن یک پیر مرد، بهانه ی شرعی

می خواست.

پدری آنقدر در پدرش گم بود که از زنش تنها کاست های شجریان به جا مانده بود.

دختری آنقدر در فاصله ی پدر و مادر گم شده بود که نمی دانست برای پیدا شدن باید دست

کدام را بگیرد.

و کارگری که آنقدر سر خورده بود که کسی باور نمی کرد او هم به قرآن اعتقاد دارد.

جدایی نادر از سیمین تصویری حقیقی از اجتماعی بود که در سنت دست و پا می زند و مبادا

مدرنیته تمام دلبستگی هایش را انکار کند.

به این فیلم، ایستاده احترام می گذارم، بابت ظرافتی که در بیان حقیقت های ظریف اجتماع

من داشت و دردم آمد.

دردم آمد وقتی فهمیدم دیدن این فیلم در آمریکا برای بچه های زیر ۱۳ سال ممنوع شده.

حق دارند.

حق دارند نخواهند کودک های آزادی خواهشان مفهوم دو راهی را بفهمند.

حق دارند نگذارند فرزندانشان در تختخواب بترسد از آن روی پدر.

می خواهند کودکانشان، کودکی کنند، نه اینکه شبیه نسل ما در تنهایی شان به درد های پدر

و غصه های مادر فکر کنند.

حق دارند برای اجتماعشان آزاده تربیت کنند.


حق دارند...

هر جای این قصه را نگاه می کنم، می بینم کودکی هایمان نسبت به آنچه حق مان بود ادا نشد.

آقای فرهادی این فیلم، اسکار ِ نمایش فرهنگ ایرانی در عصر آدم کوکی ها را گرفته و اگر

آن اسکار را هم نگیرد، اتفاقی نمی افتد، بگذار به پای دردهای خودمان بسوزیم.

آنها تا بخواهند نسل ما را درک کنند باید هزار ترس نابالغ را بگذرانند.

سیمین را بیاور همین حوالی، ما خوب فهمیده ایم دو راهی ها هیچوقت از عدالت بویی

نمی برند.

ما خوب فهمیده ایم جهان سومی بودن یعنی شب و روزت پر از اتفاق باشد.

اتفاقی که محکوم است از یکی ظالم بسازد حتی اگر آزارش به مورچه هم نرسیده و از یکی

مظلوم.

ایران پر از بچه هایی است که پا در کفش بزرگان کردن، لذت بچگی شان است.

نوشته ی هومن شریفی

56

یه روز یه نفر مرده بود. توی دنیا بنده ی خوبی بود، واسه ی همین خدا بهش گفته بود

که "قبل از اینکه ببرم ات بهشت از من چی میخوای؟"

بنده به خدا گفت "دوست دارم جهنم و بهشت رو ببینم و خودم انتخاب کنم که میخوام کجا برم."

خدا گفت "بسیار خب، اول دوست داری کجا رو ببینی؟"

بنده گفت "اول جهنم رو."

بعد از اینکه بنده به جهنم رفت صحنه ی عجیبی رو دید و خیلی حیرت زده شد.

توی جهنم دید که یک میز غذا خوری ای هست و چند نفر آدم لاغر دورش نشسته اند

و بهترین غذا براشون سرو شده. این آدم ها دست های درازی داشتند و نمی تونستند

دست هاشون رو خم کنند و لقمه ای از غذا رو توی دهان شون بذارند و واسه ی همین از

گرسنگی هم لاغر مردنی شده بودند و هم زجر می کشیدند.

بنده گفت "واقعا چقدر زجر آور است که بهترین غذا را جلویت داشته باشی اما نتونی ازش

بخوری، واقعا که چنین شرایطی زجر آور و جهنم است."

بعد بنده رو به خدا کرد و گفت "میخواهم بهشت را ببینم."

و خدا او را به بهشت برد. صحنه ی جالبی را دید. تقریبا صحنه ی مشابهی را دید با این

تفاوت که آدم های کنار میز همه چاق بودند. بنده دید که آدمها دست هایشان بلند بود و مثل

جهنمی ها نمی توانستند آن غذا را سوی دهان خودشون بیارند اما بجای آن داشتند غذا رو

توی دهان آدم رو به رویی خود می گذاشتند و آدم رو به رویی هم غذا را به دهان دیگری

میگذاشت و بدین شکل همه شان از غذا را میخوردند و لذت هم می بردند.

من نتیجه گرفتم که این دنیا هم مثل دنیای آخرت هست، میتونیم اینجا رو بهشت کنیم و همچنین

میتونیم اینجا رو جهنم کنیم، انتخاب و اختیار دست ما آدم هاست. می توانیم با مراقبت و

همدردی و محبت با یکدیگر اینجا را بهشت کنیم و همه مون لذت ببریم، همچنین میتونیم با

حسادت و بی محبتی به همدیگه (مثل اون جهنمی ها) نه خودمون لذت ببریم و نه بذاریم

دیگرون لذت ببرند. انتخاب با ماست.

55

مطلب زیر رو توی یک وبلاگ خوندم، خواستم درموردش چیزی بنویسم. اول مطلب رو

بخونیم:

آيا ميدانيد: اولين مردمانی كه سيستم فاضلاب را جهت تخليه آب شهری به بيرون از شهر اختراع كردند، ايرانيان بودند.

آيا ميدانيد:
اولين مردمانی كه اسب را به جهان هديه كردند، ايرانيان بودند
.

آيا ميدانيد:
اولين مردمانی كه حيوانات خانگی را تربيت كردند و جهت بهره مندی از آنان استفاده كردند، ايرانيان بودند
.

آيا ميدانيد:
اولين مردمانی كه مس را كشف كردند، ايرانيان بودند
.

آيا ميدانيد:
اولين مردمانی كه آتش را در جهان كشف كردند، ايرانيان بودند
.

آيا ميدانيد:
اولين مردمانی كه ذوب فلزات را آغاز كردند، ايرانيان بودند (در شهر سيلک در اطراف كاشان ).


آيا ميدانيد:
اولين مردمانی كه كشاورزی را جهت كاشت و برداشت كشف كردند، ايرانيان بودند.

آيا ميدانيد:
اولين مردمانی كه نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن آن شدند، ايرانيان بودند
.

آيا ميدانيد:
اولين مردمانی كه سکه را در جهان ضرب كردند، ايرانيان بودند
.

آيا ميدانيد:
اولين مردمانی كه عطر را برای خوشبو شدن بدن ساختند، ايرانيان بودند
.

آيا ميدانيد:
اولين مردمانی كه كشتی يا زورق را ساختند به فرمان يكی از پادشاهان زن ايرانی بوده است
.

آيا ميدانيد:
اولين ارتش سواره در دنيا توسط سام ايرانی اختراع شد با ۱۱۵ سرباز
.

آيا ميدانيد:
اولين مردمانی كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پيش در جنوب ايران، ايرانيان بودند
.

آيا ميدانيد:
اولين مردمانی كه شيشه را كشف كردند و از آن برای منازل استفاده كردند، ايرانيان بودند
.

آيا ميدانيد:
اولين مردمانی كه زغال سنگ را كشف كردند، ايرانيان بودند
.

آيا ميدانيد:
اولين مردمانی
 كه مقياس سنجش اجسام را كشف كردند، ايرانيان بودند.

آيا ميدانيد: اولين مردمانی كه به كرويت زمين پی بردند، ايرانيان بودند.

-----

من اصلا میگم ایرانی ها نعوذ بالله خدا هستند و دنیا رو کشف کردند، مهم اینه که الان چی

هستند؟

داشتم داشتم که مهم نیست، دارم دارم مهم هست، که هیچی نداریم. از هر نظر میخواهید

فکر کنید، ببینید چی داریم؟ از نظر اقتصادی وضع مون اینه که هر روز دلار دو برابر داره

میشه، سکه هم که خدا رو شکر داره خودش رو به اعداد نجومی می رسونه، طبیعتا با این

وضع، قیمت ها هم در همه چیز میره بالا. از نظر اجتماعی و فرهنگی هم که از یه رانندگی

ساده میتونیم به فرهنگ والای خودمون پی ببریم، چه برسه به مسایل دیگه. یه مردم

بی فرهنگ و بی ادبی داریم که به راحتی شکل و ظاهر دیگران رو مسخره می کنند،

چون ظاهر بین هستند و همه چیز رو در ظاهر می بینند، نه در نوع تفکر افراد، اصلا

نوع تفکر رو هم بیخیال بشیم، افراد رو بخاطر انسان بودن شون نمی بینند،

فقط ظاهرشون رو می بینند. به راحتی قضاوت می کنند و حکم میدند و به راحتی به

خودشون اجازه میدند توهین کنند و در آخر هم مثل این نوشته ی بالا به گذشته شون

افتخار می کنند و خودشون رو بافرهنگ تلقی می کنند، به این میگند اعتماد به نفس کاذب

و یا خود بزرگ بینی، نه افتخار و فرهنگ. ما در گذشته هرچی بوده ایم، همش در گذشته

باقی مونده، الان چی هستیم؟ واقعا باز با فرهنگ و با ادب ایم؟ اما غربی ها که ازشون

هم خوشم نمیاد، هرچی باشند (مثل ایرانی ها گذشته ی خوبی هم نداشته باشند) نه ظاهر

آدم ها رو مسخره می کنند و نه به آدم نگاه می کنند، چه برسه به قضاوت کردن و نه

حق توهین به خودشون میدند، اما دنیا رو هم کشف نکردند ها. تازه ثبات و امنیت

اقتصادی شون هم زیاده، زندگی خیلی هم اونجا توی غربت راحت تر از توی کشور

خودت هست چون اونجا نه مسخره میشی، نه بهت کاری دارند و... من زمان حال غرب رو

میگم ها، قدیم رو نمیگم که نژادپرست بودند.

فکر نکنید من از روی رسانه و تلویزیون دارم اینجوری درباره ی غرب حرف میزنم،

خدا رو شکر اونقدر کم تجربه نیستم که از روی تبلیغات رسانه ای و تلویزیونی بخوام حرف

بزنم. کار سختی نیست، میتونید خودتون درباره ی این حرف هام تحقیق کنید و بهش برسید.

حالا فقط هم غرب اینجوری نیست، آدمهای شرق کره ی زمین هم اینگونه هستند و حتی به

مراتب بیشتر با ادب تر هم هستند و به انسان ها احترام میذارند. خداییش ما خیلی نوبریم

توی دنیا. بابا ما یه دونه فرهنگ اینو نداریم که ترک، لر، رشتی و اصفهانی رو آدم بدونیم

و بهشون به راحتی توهین نکنیم و جوک های زشت نسازیم، من خودمو میگم ها، تا حالا هم

همش سعی میکنم به هیچ نژادی توهین نکنم اما نتونستم واقعا. از همین یه قضیه ی ساده

هم میشه تا آخرش ماجرا رو بخونی که از چه قراره. اما وقتی سر صحبت باز میشه از

فرهنگ غنی مون حرف میزنیم که در عمل نداریم اش و میگیم "باهم بخندیم، نه به هم"،

پس کو عمل؟

من نمیگم ایرانی ها این کارها رو نکردند، من خودم به هوش سرشار ایرانی ها واقف ام

اما آخرش که چی؟ آیا زندگی توی این جامعه واقعا راحته؟ آیا امنیت فرهنگی، اقتصادی

و اجتماعی رو حس می کنید؟ ما ایرانی ها عادت داریم بجای محبت کردن، با زبون مون

همدیگه رو نیش بزنیم و آزار بدیم. با این وجود سر صحبت هم که باز میشه شعر

انسان دوستانه ی سعدی (بنی آدم اعضای ...) رو میخونیم و به انسانیت خودمون که

نداریم اش افتخار می کنیم. یا به اسلامی که نداریم اش افتخار می کنیم. به قول یه کسی

که توی ژاپن چندین سال زندگی کرده بود "ما آدم های پرتوقع و پر ادعا در عین حال کم

کاری هستیم".

من هم یه حرفی دارم که توی اون حرف میگم "در دروازه رو میشه بست، در دهن مردم

رو هم میشه بست، اما در دهن مردم ایران رو نمیشه بست".

بیاییم خودمون رو اصلاح کنیم، خومون رو با ادب کنیم.

لطفا با این نوشته هم غیرتی نشوید. اگر واقعا خواهان تغییر هستیم باید انتقاد پذیر باشیم

و درمورد بعضی حرفها تامل کنیم. باید باور کنیم اکثریت مردم ما بی ادب و بی فرهنگ اند.

بیاییم حداقل مثل بقیه ی مردم دنیا باشیم.

یه حرفی هم با اصغر فرهادی، کارگردان بزرگ ایرانی دارم، آقای فرهادی

"مردم ایران صلح دوست نیستند، حداقل داخل مرزهاشون اینطور نیستند." پس بیخودی

به مردم دنیا سعی نکنید که القا کنید که مردم ما صلح دوست اند، چون اونها باور

نخواهند کرد، خدا رو شکر اونها با چیزی که عیان هست نتیجه گیری می کنند

پس زور نزنید، ما واسه نژادهای داخل مرزهامون که هیچ، به آدمهای خومون هم ارزش قایل

نیستیم، اون وقت شما از صلح جهانی حرف می زنید. وقتی این حرف رو از دهان آقای

فرهادی شنیدم که روی سن میگفت اونقدر خندیدم.

54

آی آدمها !

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید.

یک نفردر آب دارد می سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا تواناییّ بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ می بندید

برکمرهاتان کمربند،

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می کند بیهود جان قربان.

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید.

نان به سفره، جامه تان بر تن؛

یک نفر در آب می خواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته می کوبد

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده درگود کبود و هر زمان بیتابش افزون

می کند زین آبها بیرون

گاه سر، گه پا.

آی آدمها !

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می ‌پاید،

می زند فریاد و امّید کمک دارد

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

موج می ‌کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می‌ گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش

می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می‌آید:

-" آی آدمها "...

و صدای باد هر دم دلگزاتر،

در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آبهای دور و نزدیک

باز در گوش این نداها:

-" آی آدمها "...

علی اسفندیاری (نیما)

53

حالا این شده کار روزانه ام که برای هرچیز و ناچیز بی مربوطی بغضم میگیره و بعضا هم گریه میکنم.

یا بعضا هم با عصبانیت سر موضوع های ناچیز تند تند حرف میزنم و آخرش مثل بچه ها یه گوشه میرم می شینم و گریه میکنم.

خداوندا در این آخر ماه صفر به حق خون حسین ابن علی؛ به دردهای دل زینب؛ به غربت امام هشتم و به حرمت آقا

رسول ا...؛ همه را در زمره ی بهترین بندگان ات و مایه ی مباهات فرشتگانت قرار بده و حاجات شان را مستجاب کن؛ آمین.

52

بغض گلوم دوباره شدیدا گرفت.

سعی کردم زود خودم رو از جمع دور کنم و به پناهگاهم که اتاقم بود برسونم.

سرم رو میذارم لای بالشم تا صدام به کسی نرسه و باز گریه می کنم.

هر شب همین برنامه است. اصلا اسم (شب) رو در فرهنگ لغات من باید (اشک) گذاشت.

دلم نمیخواد مامانم گریه ام رو ببینه. اون بیچاره همین که می بینه من یه کم غمگینم داغون میشه، اگه گریه ام رو ببینه چه حالتی

میشه.

همش سوال ام اینه که چرا همش بغضم میگیره، چرا گریه می کنم؟ مگه با اشک هام چیزی درست میشه؟ مگه با اشک هام قراره

آرزوم برآورده بشه؟

نمیدونم این جمله رو بگم یا نگم. بگم چه تصوری درباره ی رابطه ی من و تو می کنند، نگم چی میخواد بشه؟ اما ازت خیلی دلگیرم

خدا. چرا میخوای من زجر بکشم؟ مگه من چیکارت کردم؟ خدایی اش چیکار کردم؟ خدایی اش میخوام ازت یه سوال بپرسم.

مظلومیت منو می بینی، اشک منو می بینی، زجر منو می بینی، دل خودت نمیسوزه؟

هرکی ببینه دلش میسوزه و داغون میشه، بطور مثال مامانم، تو که میگی از اون هم مهربون تر و نزدیکتری برای من، پس کو؟

تازه من هرچی از مامانم بخوام تهیه میکنه برام و اگه هم شرایطش رو نداشته باشه تموم سعی اش رو می کنه که تهیه کنه اما تویی

که میگی مهربونتر از اونی،پس چرا اون چیزی رو که میخوام بهم نمیدی؟ این حرف ها رو نزدم که اون نعمت هایی رو که توی

دستم دارم رو هم از من بگیری ها، من بابت اون ها هزاران مرتبه شکرگزارم و ازت ممنونم اما تنها خواسته ی من مگه چی بود؟

خواسته ای که به همه به راحتی و بدون درخواست شون ارزونی داشتی و من رو از اون محروم کردی. این رسم اش نیست.

همین. حالا اگه میخوای از گریه کور بشم یا بمیرم، حرفی نیست. به قول شاعر (من به مردن راضی ام اما نمی آید اجل / بخت بد

بین کز اجل نیز ناز می باید کشید)

51

چند جمله:

۱- وقتی پروانه ی عشق در تاری بیفتد که عنکبوتش سیر باشد، تازه قصه ی زندگی آغاز شده است، زیرا دیگر نه میتواند پرواز کند و نه بمیرد.

۲- در کشور من مردم با نفرت به صحنه ی بوسیدن دو عاشق نگاه می کنند اما با اشتیاق برای صحنه ی اعدام جمع می شوند. زیستن با این مردمان دردناک است.

۳- هنوز هم کسی نمیداند که چوپان قصه ها دروغ میگفت تا تنهایی هایش را پر کند. آی مردم. گرگ گوسفندان منو هم خورد.

۴- مردان پيامبر شدند و زنان مادر. قداست پيامبران را توانسته ‌اند به زير سوال ببرند، ولی قداست مادران را هرگز.

۵- اگر 4 تکه نان خيلی خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشيد کسی که اصلا از مزه ی آن نان خوشش نمی آيد (مادر) است.

۶- مادرم هر وقت می گوید "درست می شود"، تمام نگرانی هايم به يک باره رنگ می بازد.

۷- مادر، تنها کسی هست که می توان "دوستت دارم"‌ هايش را باور کرد، حتی اگر نگويد.

50

فرض کنید به شما اين امکان رو ميدند که يه ریيس واسه دنيا انتخاب کنيد که قادر باشه به بهترين نحو ممکن، دنيا رو رهبری و صلح

و ترقی و خوشبختی رو برای بشريت به ارمغان بياره.

سه نفر برای اين کار نامزد شدند. شما بگيد بين اين سه داوطلب کدوم رو انتخاب ميکنيد؟

آقای شماره ی يک:

با سياستمدارهای بدنام و رشوه خوار کار ميکنه. مشورت اش با فالگير، رمال، غيب گو و منجم هست. به زنش خيانت ميکنه و

روزی ده ليوان هم مشروبات الکلی صرف ميکنه.

آقای شماره ی دو:

از محلهای کار قبلی اش اخراج شده. تا ۱۲ ظهر ميخوابه. در مدرسه چند بار رفوزه شده. ترياک می کشيده و تحصيلات آنچنانی

هم نداره. روزی يه بطری مشروب ميخوره و چاق و بی تحرک هست.

و اما آقای شماره ی سه:

دولت کشورش بهش مدال شجاعت داده. گياه خوار و دارای سلامتی کامل هست. اهل سيگار و مشروب هم نيست. هيچگونه

سابقه ی بدی هم تا به حال نداشته.

حالا یه سوال دیگه میخوام بپرسم ازتون.

فکر کنيد شما يه مشاور و مددکار اجتماعی بسيار کار آمدی هستيد. يه روز توی دفتر کارتون نشستيد يه خانوم حامله به شما مراجعه

ميکنه که هشت تا فرزند داره. از اين فرزندان سه تاشون ناشنوا، دو تاشون کور و يکی از اون ها عقب افتاده هست. ضمنا خود اين

خانوم هم به بيماری مهلی دچار هست.

از شما مشورت ميخواد که سقط جنين بکنه يا نه؟

شما با تجاربی که داريد و صرف نظر از اعتقادات مذهبی، برای اين خانوم حامله چه پيشنهادی داريد؟ کورتاژ بکنه يا خير؟

الان شد دو تا سوال:

۱- يه رهبر واسه دنيا.

۲- مشکل اين خانوم حامله.

اگه برای جواب سوال اول، گزینه ی سوم رو انتخاب کردید باید بگم که:

اسم نامزد اول فرانکلین روزولت رییس جمهور موفق آمریکا بود.

اسم نامزد دوم وینستون چرچیل یکی از رهبران موفق متفقین و نخست وزیر انگلستان بوده.

اسم نامزد سوم آدولف هیتلر رهبر نازی های نژاد پرست و جهانخوار بوده.

چه درسی از این انتخاب می گیریم؟

راستی داشت يادمون ميرفت اون خانوم حامله رو.

اگه به اون خانوم پيشنهاد سقط جنين داديد، ميدونيد اون جنين کی بوده که شما پيشنهاد کشتن اش رو داديد؟

ایشون (لودويک فان بتهوون) بودند.

چه درسی از این انتخاب ها گرفتیم؟

پيش داوری (کاری که همه ی ما می کنيم) از بزرگترين اشتباهات بشريت هست.

بیایید هیچگاه، حتی برای موارد جزیی هم زود قضاوت نکنیم.

49

نامه ی یک زن ایرانی به مرد هم وطن اش:

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: "قیمتت چنده خوشگله؟"

سواره از کنارت گذشتم، گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بشین!"

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود.

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود.

زیر باران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی.

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزن ات را بیندازی روی من.

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی.

در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلندگفتی: "زهر مار!"

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت فحش خواهر و مادر بود.

در پارک، به خاطر حضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم.

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی.

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی.

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است.

من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام.

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصار طلبی کشیدی.

عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد.

من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ.

من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر.

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است.

وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است.

نه دیگر من به حقوق خود واقف ام و برای گرفتن برابری در مقابل تو تا انتها استوار و مستحکم ایستاده ام زیرا به هویت خود رسیده

ام و به هیچ وجه از حق خود نخواهم گذشت. من با تو برابرم.

احتیاجی ندارم در اتوبوس بایستی تا من بنشینم.

احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی.

احتیاجی ندارم که تو حامی باشی. خودم آنقدر هستم که حامی و نان آور خودم باشم.

با تو شادم، آری، اما بدون تو هم شادم.

من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم.

من اندک اندک عزت نفس پایمال شده ی خود را باز پس میگیرم.

به من بگو ترشیده، هرچه میخواهی بگو. اما افتخار هم بستری و همگامی با مرا نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه ی کافی فهمیده

و با شعور باشی.

گذشت آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندند و در غیر این صورت ترشیده می شدند و در خانه ی

پدر مایه ی سرافکندگی بودند.

امروز تو برای همگامی با من (نه برای تصاحب من، که من تصاحب شدنی نیستم) باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به اثبات

برسانی.

حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت.

فرزندم را به تو نخواهم داد.

خودم را نه به قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله بلکه به هیچ قیمتی نخواهم فروخت.

روزگاری میرسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی و نیز خواهی فهمید همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا

تضمین ماندن من نخواهد بود.

هرگاه مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد.

ممکن است دوست و همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد.

48

چند روز پیش عینکم شکست. عینک قدیمی ای شده بود، خیلی وقت بود استفاده اش میکردم و معلوم بود آخرای عمرشه. چند روز

بی عینک زندگی رو سپری کردم. تجربیات جالبی در این مدتی که بی عینک بودم بدست آوردم که تصمیم دارم از این به بعد بعضی

وقت هام رو بی عینک سپری کنم. من چشمام اونقدری ضعیف هست که وقتی عینک نمیزنم، فاصله های دور رو نمی بینم. توی این

چند روز هم وقتی توی خیابون بدون عینک قدم میزدم خیلی راحت بودم، احساس خوبی داشتم. میدونید چرا؟ چون نه من صورت

آدما رو می دیدم، و نه متوجه می شدم که آیا اونا به من نگاه می کنند یا نه، و یا طرز نگاهشون چطوریه (چون دور از جون خیلی

از ایرانی ها با چشماشون آدمو اعدام می کنند، که امیدوارم شما از اون عده ی اقلیت بافرهنگ ایرانی باشید که نه با چشمهاتون

قضاوت می کنید، نه با کلام تون و نه با ذهن تون). خیلی راحت بودم.

تصمیم گرفتم همین روند رو وقتی توی خیابونم ادامه بدم.

تازه امشب که داشتم به خونه بر میگشتم، چون چشمام ضعیفه، از دور چراغ های ماشین ها و کنار خیابون رو شبیه گوله برف می

دیدم. اینقدر قشنگ بودند. همه چیز گوله برفی و چراغونی و زیبا شده بود. توی ماشین هم که بودم، ماشین توی بزرگراه، از یه زیر

گذری رد میشد که بالای اون زیر گذره، روی پل یه جوری چراغ ها رو چراغونی کرده بودند که پرچم ایران رو نشون بدند. سرخ و

سفید و سبزی چراغها از دور گوله برفی و خوشگل بودند.

خلاصه اگه عینکی اید، توی خیابون عینک تون رو در بیارید.

47

ای شاه ِ بیخیال ِ مست !

با تو ام، آیا با منه مسکین حواست هست؟

روزگاری دامن ات میگیرد آه ِ این فقیران تهی دست.

تا کنون آیا کنار کودکان ات نیمه شب آشفته خفته استی؟

نه، نه، تو بی غم و مستی.

تا کنون حتی برای تکه نانی پیش فرزندان خود شرمنده بوده استی؟

کجا پای تو تا زانو به گل بوده است؟

کجا چشمانت از بار گناهانت خجل بوده است؟

شبانگه ناله ی دهقان پیری را که می گرید شنیده استی؟

نه، نه، تو بی غم و مستی.

شعر از همای.

46

دلم برای هق هق هام، موقع گریه هام گرفته.

دلم برای مظلومیت غریبانه ام میسوزه.

میسوزم برای غصه هایی که برای قلب کوچک ام، خیلی کبیر است.

اما مگر کاری هم می توانم بکنم؟

دلم برات میسوزه دختر کوچکم که بزرگ ها را تحمل می کنی.

دلم برات میسوزه که دیگرون توی چه مشکلات ساده ای خودشونو غصه دار کرده اند و تو توی چه غصه های بزرگی

گرفتار شدی.

خدایا خیلی خسته ام. فردا صبح بیدارم نکن.

45

شب موقع برگشتن از کلاس رفتم لوازم التحریری و یه دونه مدادفشاری گرفتم. آخه عادت دارم همش با خودکار بنویسم واسه ی همین

اصلا مداد لازم ام نمیشد اما چون بعضا روی کتاب هم چیزایی می نویسم، خواستم مدادفشاری بگیرم که اگه یه موقع توی کتاب

چیزی رو اشتباه نوشتم بتونم راحت پاکش کنم.

یه مدادفشاری نارنجی دیدم که خیلی رنگش واسم خوشگل اومد. تازه دخملونه هم بود. همونو گرفتم. همین که رسیدم خونه زود

لباسامو در آوردم و مانتومو شوت کردم روی تخت و زود خواستم مدادفشاری رو دربیارم و نگاه کنم که چطوریه.

بعد موقع خوابیدن داشتم با خودم فکر میکردم که آدم واسه ی یه خرید به این کوچکی این همه ذوق داره، ببین اگه بخواد چیزای

خوب خوب بگیره چه حس شادی ای بهش دست میده. کلا واسه ی همین میگند خرید کردن خیلی خوبه. فکر کن آدم کلی پول داشته

باشه بره چندتا لباس مجلسی و کفش و تاپ و اینا بگیره.

یه نکته ی دیگه هم که هست اون هم اینه که من موقع خرید زود انتخاب می کنم و وقتی میرسم خونه عجله دارم که چیزی رو که

خریدم رو زود نگاه کنم و ببینم که چجوریه؟ بعضی موقع ها به خودم میگم (آخه دختر خوب، موقع خرید باید ببینی چجوریه، نه

الان)

44

خیلی جالب است نه...؟؟؟

منی که زندگیم را به پات گذاشتم.

منی که با همه چیزت ساختم.

من که همه نباید ها را باید کردم.

منی که...

فقط به جرم اینکه تنم را به دستت نسپاردم

از کنارم راحت میگذری

و لقب "فاحشه" را آرام زیر لب زینت وار اسمم می کنی.

و آن دختر را

که روزی سه بار در آغوش تو و دیگران به ا.ر.گ.ا.س.م میرسد را باکره.

اگر قانون جدید این است

من ترجیح میدهم فاحشه بمانم تا اینکه شرفم را به باد هوا دهم.

منبع http://www.jo0ojo0o.blogfa.com/

43

امروز صبح که رفتم دکتر، دکتر کلی برام قرص نوشت.

توی راه داروخونه، توی فکر بودم که باید باز تمام پس اندازم رو بدم به قرص. اونقدر توی فکر بودم که موقع رد شدن از خیابون

ماشین رو ندیدم و انگار که مثل گوسفند داشتم خیابون رو رد میشدم که یک لحظه متوجه ماشین شدم و با دستم ازش عذر خواستم.

رسیدم توی داروخونه و نسخه رو پیچید و من هم داشتم پول تک تک داروها رو ازش می پرسیدم که مبادا پول کم بیارم.

همین موقع ها بود که یه پسری که لباس ساده و بسیار کهنه داشت و حدودا ۲۸ ساله بود اومد داروخونه و گفت ۲ ورق

سرماخوردی با یه شیشه شربت سینه بدید. داشتم به مقدار کم داروهای اون و به مقدار زیاد داروهای خودم نگاه میکردم و توی دلم

می گفتم که خوش به حالش که مشکلش همین سرماخوردگی و گرفتگی سینه اش هست و زیاد پول قرص نمیخواد بده. موقع حساب

کردن پول داروهاش گفت اون ۲ تا ورق سرماخوردگی رو حذفش کنید چون پولم ۲۴۰۰ تومنه.

داروش رو گرفت و رفت. خیلی دلم براش سوخت. گفتم کاش هیچکس نیازمند پول نباشه و بتونه به راحتی چیزهاش رو بگیره.

یه آه کشیدم و به خودم گفتم کاش میشد به نیازمندها کمک کنم. بعدش یاد داروهای خودم افتادم که باید پول پس اندازهامو که با اون

همه زحمت جمع کرده بودم و مثل هم سن هام با پولهام خوش گذرونی نکرده بودم رو بدم به دارو.

42

کاش (آن شرلی) بودم.

تا کسی از من بپرسد:

(آنه) تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت؟

-----

دلم خیلی گرفته. خیلی. همش بغض دارم.

نمیدونم بخاطر عاشورا هست یا بخاطر دردهای خودم؟