بغض گلوم دوباره شدیدا گرفت.

سعی کردم زود خودم رو از جمع دور کنم و به پناهگاهم که اتاقم بود برسونم.

سرم رو میذارم لای بالشم تا صدام به کسی نرسه و باز گریه می کنم.

هر شب همین برنامه است. اصلا اسم (شب) رو در فرهنگ لغات من باید (اشک) گذاشت.

دلم نمیخواد مامانم گریه ام رو ببینه. اون بیچاره همین که می بینه من یه کم غمگینم داغون میشه، اگه گریه ام رو ببینه چه حالتی

میشه.

همش سوال ام اینه که چرا همش بغضم میگیره، چرا گریه می کنم؟ مگه با اشک هام چیزی درست میشه؟ مگه با اشک هام قراره

آرزوم برآورده بشه؟

نمیدونم این جمله رو بگم یا نگم. بگم چه تصوری درباره ی رابطه ی من و تو می کنند، نگم چی میخواد بشه؟ اما ازت خیلی دلگیرم

خدا. چرا میخوای من زجر بکشم؟ مگه من چیکارت کردم؟ خدایی اش چیکار کردم؟ خدایی اش میخوام ازت یه سوال بپرسم.

مظلومیت منو می بینی، اشک منو می بینی، زجر منو می بینی، دل خودت نمیسوزه؟

هرکی ببینه دلش میسوزه و داغون میشه، بطور مثال مامانم، تو که میگی از اون هم مهربون تر و نزدیکتری برای من، پس کو؟

تازه من هرچی از مامانم بخوام تهیه میکنه برام و اگه هم شرایطش رو نداشته باشه تموم سعی اش رو می کنه که تهیه کنه اما تویی

که میگی مهربونتر از اونی،پس چرا اون چیزی رو که میخوام بهم نمیدی؟ این حرف ها رو نزدم که اون نعمت هایی رو که توی

دستم دارم رو هم از من بگیری ها، من بابت اون ها هزاران مرتبه شکرگزارم و ازت ممنونم اما تنها خواسته ی من مگه چی بود؟

خواسته ای که به همه به راحتی و بدون درخواست شون ارزونی داشتی و من رو از اون محروم کردی. این رسم اش نیست.

همین. حالا اگه میخوای از گریه کور بشم یا بمیرم، حرفی نیست. به قول شاعر (من به مردن راضی ام اما نمی آید اجل / بخت بد

بین کز اجل نیز ناز می باید کشید)