یه روز یه نفر مرده بود. توی دنیا بنده ی خوبی بود، واسه ی همین خدا بهش گفته بود

که "قبل از اینکه ببرم ات بهشت از من چی میخوای؟"

بنده به خدا گفت "دوست دارم جهنم و بهشت رو ببینم و خودم انتخاب کنم که میخوام کجا برم."

خدا گفت "بسیار خب، اول دوست داری کجا رو ببینی؟"

بنده گفت "اول جهنم رو."

بعد از اینکه بنده به جهنم رفت صحنه ی عجیبی رو دید و خیلی حیرت زده شد.

توی جهنم دید که یک میز غذا خوری ای هست و چند نفر آدم لاغر دورش نشسته اند

و بهترین غذا براشون سرو شده. این آدم ها دست های درازی داشتند و نمی تونستند

دست هاشون رو خم کنند و لقمه ای از غذا رو توی دهان شون بذارند و واسه ی همین از

گرسنگی هم لاغر مردنی شده بودند و هم زجر می کشیدند.

بنده گفت "واقعا چقدر زجر آور است که بهترین غذا را جلویت داشته باشی اما نتونی ازش

بخوری، واقعا که چنین شرایطی زجر آور و جهنم است."

بعد بنده رو به خدا کرد و گفت "میخواهم بهشت را ببینم."

و خدا او را به بهشت برد. صحنه ی جالبی را دید. تقریبا صحنه ی مشابهی را دید با این

تفاوت که آدم های کنار میز همه چاق بودند. بنده دید که آدمها دست هایشان بلند بود و مثل

جهنمی ها نمی توانستند آن غذا را سوی دهان خودشون بیارند اما بجای آن داشتند غذا رو

توی دهان آدم رو به رویی خود می گذاشتند و آدم رو به رویی هم غذا را به دهان دیگری

میگذاشت و بدین شکل همه شان از غذا را میخوردند و لذت هم می بردند.

من نتیجه گرفتم که این دنیا هم مثل دنیای آخرت هست، میتونیم اینجا رو بهشت کنیم و همچنین

میتونیم اینجا رو جهنم کنیم، انتخاب و اختیار دست ما آدم هاست. می توانیم با مراقبت و

همدردی و محبت با یکدیگر اینجا را بهشت کنیم و همه مون لذت ببریم، همچنین میتونیم با

حسادت و بی محبتی به همدیگه (مثل اون جهنمی ها) نه خودمون لذت ببریم و نه بذاریم

دیگرون لذت ببرند. انتخاب با ماست.