56
که "قبل از اینکه ببرم ات بهشت از من چی میخوای؟"
بنده به خدا گفت "دوست دارم جهنم و بهشت رو ببینم و خودم انتخاب کنم که میخوام کجا برم."
خدا گفت "بسیار خب، اول دوست داری کجا رو ببینی؟"
بنده گفت "اول جهنم رو."
بعد از اینکه بنده به جهنم رفت صحنه ی عجیبی رو دید و خیلی حیرت زده شد.
توی جهنم دید که یک میز غذا خوری ای هست و چند نفر آدم لاغر دورش نشسته اند
و بهترین غذا براشون سرو شده. این آدم ها دست های درازی داشتند و نمی تونستند
دست هاشون رو خم کنند و لقمه ای از غذا رو توی دهان شون بذارند و واسه ی همین از
گرسنگی هم لاغر مردنی شده بودند و هم زجر می کشیدند.
بنده گفت "واقعا چقدر زجر آور است که بهترین غذا را جلویت داشته باشی اما نتونی ازش
بخوری، واقعا که چنین شرایطی زجر آور و جهنم است."
بعد بنده رو به خدا کرد و گفت "میخواهم بهشت را ببینم."
و خدا او را به بهشت برد. صحنه ی جالبی را دید. تقریبا صحنه ی مشابهی را دید با این
تفاوت که آدم های کنار میز همه چاق بودند. بنده دید که آدمها دست هایشان بلند بود و مثل
جهنمی ها نمی توانستند آن غذا را سوی دهان خودشون بیارند اما بجای آن داشتند غذا رو
توی دهان آدم رو به رویی خود می گذاشتند و آدم رو به رویی هم غذا را به دهان دیگری
میگذاشت و بدین شکل همه شان از غذا را میخوردند و لذت هم می بردند.
من نتیجه گرفتم که این دنیا هم مثل دنیای آخرت هست، میتونیم اینجا رو بهشت کنیم و همچنین
میتونیم اینجا رو جهنم کنیم، انتخاب و اختیار دست ما آدم هاست. می توانیم با مراقبت و
همدردی و محبت با یکدیگر اینجا را بهشت کنیم و همه مون لذت ببریم، همچنین میتونیم با
حسادت و بی محبتی به همدیگه (مثل اون جهنمی ها) نه خودمون لذت ببریم و نه بذاریم
دیگرون لذت ببرند. انتخاب با ماست.
سلام.