62
هیچ کس حاضر نمی شود تنها به خاطر لذت ، خود را
بفروشد...
دخترک برگشت چه بزرگ شده بود...
پرسیدم: پس کبریت هایت کو؟
پوزخندی زد. گونه اش آتش بود، سرخ، زرد...
گفتم: می خواهم امشب با کبریت های تو این سرزمین
را به آتش بکشم!
دخترک نگاهی انداخت، تنم لرزید...
گفت: کبریت هایم را نخریدند، سال هاست تن می
فروشم... میخری؟
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۰/۱۲/۱۵ ساعت 11:20 توسط هدی
|
سلام.